تبليغاتX
خاکریز مقاومت دزفول
یادداشتی که برای تاریخ نوشته شد 
 
حسن انبری به تاریخ ۲۴ آذر ۱۳۳۹ در دزفول متولد شد. در خرداد ماه سال ۱۳۴۲ تنها سه سال و نیمه بود.
 
نفس گرم حضرت روح الله ،در ۱۸ سالگی از او مردی ساخت که سلاح بر دست گرفت ، آسایش و عیش جوانی را بر خود حرام کرد و سرانجام در اسفند ۱۳۶۳ ، « تنها مزد خوبان» را گرفت و بر ایوان عرش نشست. 

نوشته ی زیر ، یادگاری است از حسن انبری که روی خط مرز قلمی شده است. در گرماگرم عملیات رمضان. عملیاتی که در آن ، برای اولین بار ، سپاه اسلام از مرزهای ایران و عراق گذشت و برای تنبیه متجاوز ، وارد خاک عراق شد. 

حسن به خوبی از حساسیت و اهمیت این اقدام تاریخ ساز آگاه بود و دقیقا به همین مناسبت ، در لحظه ی قرار گرفتن روی خط مرز ، یادگاری از خود به ثبت رساند تا در طول تاریخ ، کسی در نیت او و همرزمانش تردید نکند. هر چند که مریضان و کوردلان ، از این گونه تذکرات سودی نخواهند برد.

متن یادداشت تاریخی شهید حسن انبری ، روی خط مرز: 

این است تنها راه نجات اسلام و مستضعفان : اطاعت از رهنمودهای رهبر انقلاب دفاع از روحانیت و خون شهیدان و کوبیدن هوای نفس و احساسات زودگذر و آرزوهای دور و دراز است.
به امید پیروزی اسلام بر کفر
مرز بین المللی عراق
حسن انبری
۹/۵/۱۳۶۱ 

+ نوشته شـــده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعــت23:23 تــوسط چشم انتظار لطف شهیدان |
در سالروز عملیات بزرگ فتح المبین

نوزدهمین شماره نشریه فتح المبین منتشر شد

 پایگاه خبری انصارحزب الله دزفول: نوزدهمین شماره نشریه فتح المبین ویژه شهدا و ایثارگران دزفول منتشر شد و قراراست در سالگرد عملیات پیروزمندانه فتح المبین در سطح شهرستان و در بین کاروانهای راهیان نور توزیع گردد.

در این شماره از نشریه می خوانیم: ۱- پدر رزمندگان ویژه آیت الله قاضی دزفولی امام جمعه فقید دزفول ۲- دو خاطره از سردار مرحوم سوداگر از عملیات فتح المبین

۳- خاطره ای خواندنی از یکی از رزمندگان دزفول در به اسارت گرفتن چندین عراقی در عملیات فتح المبین

۴- سردار آسمانی یادکردی از سردار سوداگر

۵- زندگی و خاطراتی از شهید صفرصفری معروف به " صفر خمینی"

۶- توضیحاتی در خصوص عملیات بزرگ فتح المبین

۷- همراه با خاطرات

و...............

این نشریه از سوی قرارگاه فرهنگی فتح المبین و با همکاری انصارحزب الله دزفول منتشر و توزیع می گردد. نشریه فتح المبین بمنظور حفظ و نشر یاد ونام شهدا و ترویج و زنده نگهداشتن فرهنگ ایثار و شهادت از فروردین سال ۱۳۸۳ همزمان با سالروز عملیات فتح المبین منتشر می شود.

+ نوشته شـــده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعــت1:26 تــوسط چشم انتظار لطف شهیدان |
تقدیم به روح سردار حاج احمد سوداگر

خداحافظ سردار

*نگاهی گذرا به زندگی " حاج احمد"

 سردار «احمد سوداگر» رئیس پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس که از جانبازان 70 درصد سرافراز کشورمان است، در روز ۲۱ بهمن سال۹۰ بر اثر عوارض ناشی از جنگ تحمیلی که منجر به ایست قلبی شد، به یاران شهیدش پیوست.

سردار سوداگر از فرماندهان و پیشکسوتان دفاع مقدس است که از ابتدای جنگ تحمیلی در صحنه مبارزه علیه باطل بود؛ وی در دوران دفاع مقدس در واحد اطلاعات قرارگاه کربلا حضور مستمری داشت و بارها مجروح شد که بر اثر ترکش‌های فراوان، قلب وی دچار مشکل شد و مورد عمل جراحی قرار گرفت. 

حضور فعال در دوران انقلاب و دفاع مقدس

سردار احمد سوداگر در سال ۱۳۴۰ در شهر دزفول به دنیا آمد. در مبارزات دوران شکوهمند انقلاب اسلامی دوشادوش امت انقلابی ایران حضوری فعال داشت. چند ماه قبل از شروع جنگ مسئولیت تیم‌های شناسایی در مرز ایران و عراق را عهده‌دار بود و در واقع اقدامات و تحرکات دشمن بعثی را رصد می‌کرد.

وی از اولین روزهای دوران دفاع مقدس در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل حضوری فعال و تاثیرگذار داشت. در عملیات والفجر مقدماتی مسئول اطلاعات قرارگاه قدس بود. در سال ۱۳۶۲ دوره فرماندهی ستاد را در ارتش گذراند و در سال ۱۳۶۳ به مسئولیت اطلاعات قرارگاه کربلا منصوب شد.

شهید سوداگر در تمام عملیات‌هایی که در جنوب انجام شد، به عنوان یک نیروی مؤثر و طراح عملیات حضور داشت. در عملیات والفجر ۸ در منطقه فاو یکی از فرماندهان این عملیات بود. در ابتدای سال ۱۳۶۵ با تشکیل قرارگاه قدس وی به مسئولیت اطلاعات قرارگاه قدس منصوب شد و بعد از جنگ مسئولیت‌هایی همچون جانشینی فرماندهی لشکر ۷ ولی‌عصر (عج)، فرماندهی لشکر ۸ نجف و لشکرهای ۲۵ کربلای مازندران، ۲۷ حضرت رسول(ص) و مسئولیت اطلاعات نیروی زمینی سپاه را برعهده داشت.

وی در سال ۱۳۸۴ پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس را تأسیس کرد و از خدمات ماندگار وی به تصویب رساندن تدریس علوم دفاع مقدس در دانشگاههای کشور بود.

حاج احمد در سال اول جنگ در خط مقدم منطقه دزفول و شوش بر اثر انفجار مین از ناحیه پا مجروح و قطع عضو شد. همچنین در عملیات والفجر ۸ دچار عارضه شیمیایی گردید و در بیست و ششمین سالگرد این عملیات، بر اثر جراحات فراوان ناشی از جنگ و  عوارض شیمیایی به یاران و همرزمان شهیدش پیوست.

کتاب جاده‌های سربی اثر ماندگار این شهید است که شامل خاطرات وی از دوران دفاع مقدس است.

نام و یاد این شهید بزرگوار همواره زنده و جاوید باد.

+ نوشته شـــده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعــت0:48 تــوسط چشم انتظار لطف شهیدان |
به بهانه سالگرد آن روحانی باصفای بسیجی

پدر رزمندگان

 به گزارش فارس، خیلی از رزمنده‌ها میز درس و مشق رو رها کرده و به جبهه اومده بودند. نوجوانانی که شدیدا به خانواده وابسته و نیازمند عاطفه خانواده. اما وقتی از خانواده دل می‌کندن و پا تو جبهه می‌گذاشتند.

اما بودند کسانی که جای پدر و برادر بزرگشون رو پرکنند و بودند کسانی که دیدن اونها و در معرض نفس قدسی اونها قرار گرفتن همه خلاءها را یکجا پر می‌کرد. ازجمله سرآمد این افراد، عارف واصل حضرت آیت الله مجدالدین قاضی امام جمعه فقید دزفول بود.

از عملیات فتح المبین به بعد که حضور رزمندگان تهرونی در پادگان دو کوهه پررنگ شد این عالم روحانی و این فقیه صمدانی مدام برای دیدار این عزیزان و بر پایی جماعت در پادگان حضور پیدا می‌کرد. رزمندگانی که اطراف شهر ذزفول مقر اونها بود از خرمن معارف این عزیز توشه‌ها برده‌اند.

یادم میاد امتحانات ثلث دوم رو که دادیم بهمن ماه بود و برای عملیات والفجر مقدماتی خودمون رو به جبهه رسوندیم.رفتیم پادگان دوکوهه؛ رزمندها مشغول تجدید آموزش‌ها برای عملیات بودند. حسابی آموزش‌ها عرق ما رو درآورده بود و آخرهفته نیاز به استحمام و تجدید روحیه داشتیم. صبح جمعه بود که همراه یک عده از دوستان رفتیم دزفول، بعد از استحمام یک چرخی در شهر زدیم و زیر پل قدیم دزفول یک آب هویج بستنی خوردیم. همون جمعه اول همه پولمون که از تهرون از بابامون گرفته بودیم پرید. تازه چند روز بود که از خانواده دور شده بودیم. بچه مدرسه‌ای هم بودیم و زود دلتنگ می‌شدیم. با همکلاسی‌های رزمنده رفتیم نمازجمعه دزفول.صف‌های جماعت تشکیل شده بود و صدای دلنشین، زیبا و قشنگ آقای قاضی با اون لهجه غلیظ «دزفیلی میومد».ما هم بدون اعتنا به این فضا تو صف‌های جماعت دنبال رفیقامون می‌گشتیم . بعضا از ذوق دیدن بعضی دوستان سر صدا به را میانداختیم. البته نمازگذارهای دزفولی با لهجه شیرینشون به ما تذکر می‌دادند. اما نه جوری که بچه‌ها برنجند. آنقدر فضای خوش و بش با دوستان گل کرده بود که یادمون رفته بود که‌ای بابا نمازجمعه است و خطیب جمعه خطبه میخونه.

اما یک لحظه به خودم اومدم که صدای مهربون آقای قاضی داشت مردم دزفول رو نصیحت می‌کرد:

به شما همشهری‌ها توصیه می‌کنم به این رزمندگان که مهمون شهر ما هستند و دور از خانه و خانواده هستند برسید و با اونا مهربون باشید. اگر در مغازه‌های شما می‌آیند با اونها مدارا کنید.

در آخر با حالت تواضع و فروتنی به رزمندگان می‌فرمود:

من دعاگوی شماهستم وهرشب به شما دعا می‌کنم.

این جملات آنقدر دلنشین بود که همه توجه‌ها روبه خودش جلب می‌کرد و نفوذ کلام این مرد خدایی هوس 021 رو ازسرها بیرون می‌کرد. نماز که تموم شد از روسر مردم رد شدیم وخودمون رو مرسوندیم به این مرد الهی. قد بلند و رشیدی داشت. روی پنجه هامون بلند می‌شدیم و دست دورگردنش می‌انداختیم و این پیرمرد نورانی خم می‌شد تا ما بتوانیم صورتش روببوسیم.


اون روز بعد از نمازجمعه همه صف کشیدیم برای خوردن نهار خوشمزه‌ای که بعد از نماز جمعه درفول به همه رزمندگان می‌دادند و جالب اینه که نهار که می‌خوردیم بعد از هر لقمه غذا می‌گفتیم:

صفای دل مردم دزفول ...

یکی از خاطرات جالبی که خیلی از بچه‌های تهرون دارن از مرحوم قاضی این بود که ایشون وقتی می‌آمدند برای نماز پادگان، وقت اومدن صورت سفیدش مثل ماه می‌درخشید. اما وقت رفتن آنقدر رزمندها روی او رو بوسیده بودن که صورتش سرخ شده بود. مرحوم قاضی درتمام عملیات‌هایی که درمنطقه عمومی شوش و ذزفول انجام می‌شد. وجودش و دعایش کارساز بود. وجود این فقیه در شهر فقاهت و شهر فقیه نامی شیخ مرتضی انصاری و تربیت مردم این شهر به تربیت دینی برکتی بود که رزمندگان ما درطول دفاع مقدس از آن بهره‌ها بردند.

راوی :جعفرطهماسبی
+ نوشته شـــده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعــت8:52 تــوسط چشم انتظار لطف شهیدان |
مسئولان قاطعانه عمل کنند

با هتاکی اخیر ریشه ای برخورد کنید

خبر ناگوار توهین یکی از وبلاگهای شهرمان به ذات اقدس الهی و کلماتی سراسر کفر دل مومنین دیارمان را که از دیرباز به دینداری و تدین زبانزد خاص وعام بودند، به درد آورده است و هرکس به نوع خود و از هر راهی که می توانست اعلام برائت وانزجار نمودند ؛ عده ای با صدور بیانیه، عده ای در فضای مجازی در وبلاگهای خود ، عده ای در منابر و مراسمات مساجد، خشم انزجار خود را از این حرکت شنیع اعلام و ابراز داشتند تا شاید قلب مجروحشان التیام یابد.

دراین میان، بعضی ساده اندیشان گمان می کنند که این حرکت سیاسی است و برخی دیگر تصور می نمایند که اعتراضات از اغراض شخصی است !! اما حکایت در شهر ما خیلی فراتر از این حرفهاست .

اگر به قول عزیزی آنروز که گروهی تحت عنوان انجمنها و نشستهای فرهنگی و ادبی در نشستهای خود به خاکریزهای ارزشی ما حمله می کردند و یکی یکی این خاکریز ها را تخریب می کردند با سردمداران آن برخورد قاطعی می شد، آیا به این جا می رسیدیم ؟! که جوانکی قلم شیطانی خود را به حریم باری تعالی بکشد؟!

آیا حکایت و درد فقط این هتاکی است؟ و آیا خناسان بعد از این حرکت شرم آور از تلاشهای خود دست بر می دارند؟ آیا دستگاههای فرهنگی شهر به وظایف خود در ترویج فرهنگ اسلامی بخوبی عمل کرده اند؟  آیا بی تفاوتی ها به ارزشها و حریم شکنی ها سبب این فضا نمی شود ؟!

فرد هتاک که این جسارت را به ذات اقدس الهی کرده است در چه فضایی نشست وبرخواست می کرد که تصورات باطل، آن را به اینجا سوق داد تا در قالب قطعه ای  به اصطلاح ادبی ، آنهمه جسارت و توهین به خالق هستی بنماید؟

چه کسانی این تصورات را برای ذهن این جوانک اینگونه مهیا ساختند؟ این حرکت شاید بابی باشد تا قدری به عملکردهای خود رجوع کنیم ، باید آسیب شناسی شود که چرا در شهر دارالمومنین اینگونه اتفاقاتی می افتد آنهم از سوی کسی که در خانواده ای متشرع ،بزرگ شده است! آسیب شناسی کنیم که کجای کار ایراد وجود دارد ؟

دستگاههای نظارتی باید به عملکرد خود مراجعه ای داشته باشند که نظارتشان تا چه اندازه دقیق و اجرایی است، چگونه است در نشستهایی در این شهر ازاشخاص فراری از کشور و هتاک به ارزشها حمایت می نمایند و در وبلاگهای رسمی خود به ارزشهای انقلابی واسلامی به بهانه آزادی اندیشه اهانت می کنند (که اسنادش موجود است) و کسی صدایش در نمی آید . پس باید به عملکردها رجوع کنیم.

در پایان بار دیگر ضمن تقدیر از حرکت اعتراضی و انقلابی روحانیت معظم و بسیجیان و نیروهای حزب اللهی و متدینین و همچنین از اقدام سریع دستگاه قضایی در این موضوع ، امیدواریم با این حرکت شنیع برخورد ریشه ای و قاطع صورت گیرد، وضعیت فرهنگی شهرستان باعث نگرانیهایی در اذهان مردم شده است که امروز مطالبه آنان چاره اندیشی مسئولان و دقت عمل همه دستگاهها و افراد تاثیر گذار شهر(مساجد، روحانیت معظم، دانشگاهها ، حوزه های علمیه ، مدارس ،سخنرانان و...) در این خصوص می باشند وانشالله شاهد شهری باشیم که فردا شرمنده علمای بزرگواری  که در این شهر می زیستند و دزفول زیبنده به نام آن عزیزان  می باشد ، نباشیم و جوابی برای  شهدای والامقامی که باعث افتخار و سربلندی و سند گویای دینداری و انقلابی بودن شهرمان هستند، داشته باشیم.

هتاکان نباید اجازه عرض اندام در شهر انقلابی دزفول داشته باشیم.

منبع:پلاک

+ نوشته شـــده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعــت11:34 تــوسط چشم انتظار لطف شهیدان |
شادی روح شهدا بویژه شهدای بهداری لشکر7 ولیعصر(عج) صلوات

دوست دارم بسیجی شهید شوم

شهید سید مرتضی ملارجبی و من علاوه بر حضور بسیجی در بهداری رزمی لشکر.مدت خدمت سربازی را نیز در همان گردان سپری کرده بودیم.سید چند روز قبل از من خدمتش تمام شد و به دزفول امد و ازدواج کرد.من هم تازه خدمتم به اتمام رسیده بود و مدتی از عملیات والفجر8 گذشته بود.جهت استراحت وتجدید دیدار به خانه برگشته بودم یکی دو روز قبل از عملیات هنگام غروب سید آمده بود دم خونه ما وگفت:حاج قاسم خورشید زاده گفته بچه ها زود برگردن بیان عملیات سختی در پیشه.باید آماده بشی زود برگردیم .گفتم:سید تو که تازه ازدواج کردی لااقل یه چند روز دیگه بمون فردا نه پس فردا با هم میریم.سید گفت:نه باید همین الان بریم.گفتم سید من دیروز اومدم .بزار فردا بریم.سید یه نگاه پر معنا به من کرد و گفت.من رفتم .ولی این رو بدون فردا دیره.

نگاهش قلبم رو آتیش زد و توی نگاه سید پر بود از نصیحت. من بی لیاقت همراش نرفتم و موندم پس فردا.وزمانی که رسیدم منطقه دیگه کار از کار گذشته بود.بی اختیار یاد صحرای کربلا افتادم .یاد عبدالله بن عفیف،  که میخواست در کربلااباعبدالله رو یاری کند. سید مرتضی شهید شده بود وفقط برای من روسیاه شرمساری مانده بود و بس. یادمه سید در طول خدمت سربازی یه تکیه کلام داشت که هیچ وقت فراموش نمی کنم. سید  می گفت دوست دارم اگه قراره شهید بشم بسیجی باشم.بهش میگفتم سید اونهائی که تو خدمت سربازی شهید میشن هم شهیدن.میگفت میدونم .ولی بسیجی شهید شدن یه لطف دیگه داره.خداوند روح تمام شهدا رو با شهدای کربلا محشور کنه و من رو سیاه رو ببخشه. ترا بخدابرام دعا کنین.

عکس زیر بترتیب. از بالا سمت چپ(۱)(شهیدحسین جویدهداری(۲)(برادرآزاده وجانبازعبدالرضاحسینی فر(۳)برادرپاسدارجانبازحاج عظیم پورعابد(۴)برادرجانباز امیرابراهیمیان(۵)برادرپاسدارفرهودی واز پائین سمت راست(۱)شهیدسیدمرتضی ملارجبی(۲)سردارشهیدحاج قاسم خورشیدزاده(۳)شهیدعبدالمحمدفرامرزی(۴)برادررزمنده شکوهنده

راوی(امیرابراهیمیان)

+ نوشته شـــده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعــت11:28 تــوسط چشم انتظار لطف شهیدان |
شادی روح شهدا صلوات
 دلتنگم فرمانده

به گزارش دزفول تایمز :سربرگ زندگیم حسرتی است ازدوربودن ازشما و خاطرات آن روزهای باشمابودن بار سنگینی بر وجودم گذاشته است وجداشدن ازراه شما مرا از دیدن حقیقت محروم ساخته ودل رادلبسته دنیا کرده؛ عمرم به نیم گذشت و تازه فهمیدم که عشق هم وجود دارد، و برای زندگی کردن باید عاشق باشی و مانند این آدمیان ماده طلب، عمر را تَلَفگاه روزگار نکنی؛ درشهادت سری است که فقط شهیدان از آن آگاهند و ما چه می دانیم که شهید ان چگونه به مرحله ای رسیدندکه کارشان فقط برای رضای حق بود، نمازشان بوی بندگی می داد، دعایشان بوی دلتنگی کوچه های کربلا می داد، وهنگام شهادت ذکر یا زهرا (س) به لب  داشتند،دنیادیگر در دیدگانش کوچک تر از آن بود که خود را دلبسته آن کنند، آخر آنان معنی عشق را فهمیدند و جاذبه زمین قدرت آن را ندارد که به سالکان عشق قانون های مادی را دیکته کند، و ما آدمیان با اینکه هزاران کتاب در وصف عشق نگاشته ایم هنوز نمی دانیم عشق چیست.چه خوش است که انسان بمرحله ای برسد که یقین خواندش و در این حال، فرشته ها برایت لونگ شرمندگی میاندازند ، و منادی رجیم از ناسپاسی خود در درگاه حق تعالی گریان می شود و بر خودهزاران لعنت می فرستد، آری مقام شهادت در گستره ولایت رقم می خورد و شهیدحمیدصالح نژاد پیش ازاینکه به شهادت برسد،شهید بود، او دیگر تاب  دنیارا نداشت،و می خواست با خون خود باران رحمتی بر این زمین سله بسته دنیا که مثل منی درآن فرورفته ام فرود آید؛ و ما تا روزی که ندای زلزال بر کوهها افکنده می شود ، شرمنده خون شهیدان خواهیم بود،شهید را باید شهید وصف کند نه آن کسی که هنوز در کلاس آغازین بندگی درمانده و هر آینه با تبصره توبه قبول می شود؛شهید ان عاشق خدا شدند و عشق را نردبانی برای رسیدن به او ساختند و خونشان بهای پروازشان بود، و آنان مهمان ویژه خدا شدند و اکسیر عند رب یرزقون پاداش این چنین مهمانی خواهند بود،گر چه درباغ شهادت را بسته اند،ولی نگهبانی به نام لیاقت شهادت بر آن نهاده اند تا که دوستان را با دم ولایی خود از روزنه سعادت به پیش یاران سلام گو راهنمایی کنند،واین من جا مانده از قافله شهیدان در حسرت این چنین مقامی اشک ذلت بر گُرده ندامت  می خورم. و در آرزوی پرواز به پرستوی بهاری غبطه می خورم و شب را به امیدفرادی که شاید من هم لیاقت آسمانی شدن یابم سر می کنم

درمقدمه به دنبال پاسداشت نعمت هایی هستیم که در پرتو سال های جهاد وشهادت نصیب یک ملت گردیده است . با این وصف ،وظیفه ماست تا دربرنامه ریزی های فرهنگی مربوط به گرامی داشت یادشهدا، با نگاهی فراتراز یک یادآوری ، به اصل درونی شکرگذاری از این نعمت الهی توجه داشته باشیم. بررسی دستاوردهای علمی ، صنعتی ، امنیتی ، معنوی و . . . جنگ تحمیلی البته به فرصتی بیش ازاین مقال نیاز دارد . آنچه که باید نگرش ما را  به خود معطوف دارد نحوه ابراز شکر وسپاس به ساحت آفرینندگان این دوران طلایی است .

وظیفه ما در قبال شهدا نیز مقوله ای جدا از آن چه بیان شد  نیست . سپاس به ساحت شهیدان وادی عشق و ایمان را نمی توان تنهابا چاپ چند پوستر و نصب پارچه نوشته های کلیشه ای ادارات و نهادها و غبارروبی از مزار آلاله ها ابرازنمود

آنچه که تشکر ما را نسبت به نعمتی که حاصل رشادت وجان بازی فرزندان عاشورایی حضرت روح الله است معنا می بخشد حرکت در راستای آرمان ها و مطالباتی است که شهدا به خاطر آن از هستی مادی خود گذشتند

شایداغلب شهدای دفاع مقدس از سن پایین و تحصیلات متوسط کلاسیک برخورداربودند ( که البته باید با توجه به شرایط همان روزمورد ارزیابی قراربگیرد ) اما چه کسی است که وصیت نامه ها و دلنوشته های شهدا را خوانده باشد وآنها را شهیدان راه بصیرت لقب ندهد ؟ کدام شهید راسراغ دارید که درمواجهه با این پرسش که چرا خانواده و زندگی و جوانی وموقعیت های مادی خود رارها کرده و به دنبال سرنوشتی به ظاهر نامعلوم رفته است پاسخی قانع کننده نداشته باشد ؟ بالاترین شاخص در اثبات بصیرت شهدا ،درک صحیح از اولویت های عصر خود می باشد . آنها با دل پاک و ایمان مستحکم وذهن حق طلب خود  بصیرت دینی و انقلابی یک جوان مسلمان ایرانی را به زیبایی ترسیم نمودند .  چه بسا افرادی که با ادعای روشنفکری و صاحب نظری و. . . یا به بهانه اشتغالات و پرداختن به مسائل دست چندمی و کم اولویتی مانند خدمت به ارباب رجوع ! و پرکردن سنگرهای اقتصادی و علمی و سیاسی و . . . حتی برای یک لحظه در هیچ عملیاتی سلاح به دست نگرفتند . از فرماندهان رشیدی چون چمران ها , صفویان ها, وصالح نژاد هاگرفته تا یک رزمنده تکور بسیجی ، هریک به تناسب شرایط خودمی توانستند خدمت در عرصه های دیگر انقلاب را بهانه ای برای عدم حضورمستقیم در ستیز در معرکه های آتش و خون قرار بدهند وامروز نیز با ژستی انقلابی به طلبکاری از نظام و مردم روی بیاورندپس خدایا مارادرادامه این راه سخت یاری فرما وتوفیق رسالت زینب گونه رابماعطابفرما.خدایاچنان کن سرانجام کارتوخشنودباشی ومارستگار.

نوشته : سید عزیزالله پژوهیده

+ نوشته شـــده در شنبه دهم دی 1390ساعــت18:17 تــوسط چشم انتظار لطف شهیدان |
یاد وخاطره شهید هنرمند غلامرضا عارفیان - ف17
گویی همه چیز را حس می‌کند؛ هنگام عملیات، با چهره‌ای خشن و چشمانی خون گرفته، تدارکات جبهه را تأمین می‌کند و در هنگام پس آوردن لاله‌های گلگون، سرافکنده و دلگیر، آهسته می‌آید تا گل پرپرش را اذیتی و آسیبی نرسد. پیش از شکسته شدن خط، آنچنان بی‌تاب پشت خط ایستاده که گویی مرغی در قفس به انتظار گشایش درب قفس است!

هنرمند شهید غلامرضا عارفیان، از نویسندگان جوانی بود که در کنار حضور مستمر در جبهه‌های دفاع مقدس، گوشه‌هایی از معنویت جاری در سنگرها و خاکریزهای رزمندگان هشت جنگ تحمیلی را ثبت می‌کرد و در قالب برنامه‌های رادیویی و یا مقالات منتشره در مجلات و روزنامه‌های گوناگون آن دوران به خوانندگان علاقه‌مند تقدیم کرده است.

یکی از متن‌های مشهور و دلنشین  شهید غلامرضا عارفیان نوشته ای است با نام «چفیه» که بارها منتشر شد و گاهی بدون آوردن نام او و گاهی حتی با نام نویسنده‌ای دیگر!
او در عملیات  خیبر در سال 1362 در آسمان غربت گم شد و سال‌ها مفقودالاثر بود تا آنکه پس از سال‌ها به وطن بازگشت؛ با استخوانی و پلاکی و در کنار یاران شهیدش به خاک سپرده شد و از آن روز، مزارش میعادگاه دوستان بسیجی‌اش شده است.
متن زیر نگاه زیبای شهید عارفیان است به خودروهای جبهه؛ تویوتاهایی که رزمندگان اسلام  را به خط مقدم جبهه می‌رساند.
غلامرضا این متن را به عاشورا گره زده است؛ بنابراین، به مناسبت ماه محرم، همراه شدن با این متن، شیرینی ویژه ای دارد.  

حتماً شما هم تویوتاهای سفید یا کِرِمی سپاه را دیده‌اید که همچون توسن تندپا، مغرور و سرکش، سر و ته جبهه را به هم دوخته،‌ از این سوی بدان سوی روانند و پرچمی سبز یا سرخ بر دوش می‌کشند. حالتشان رخشی را ماند که گاه صبور و سرافکنده و گاه سربلند و سرکش بر دشت‌ها خطی از غبار می‌کشند و عزیزان این مردم عزیز را به بزم خدا می‌رسانند.
شهید غلامرضا عارفیان در حال اعزام به جبهه

شنیده‌اید شیهه‌شان را در گاهِ بالا کشیدن از تپه‌ای، کوهی یا کوهساری. گویی، نعل پولادینشان، سنگلاخ جبهه را پنبه می‌انگارد و هر صعب‌العبوری را عبور می‌کند.
گاه مصمم و استوار، سینه بر سینه آب می‌نهد، چون نهنگ آب را می‌شکافد و یاران را از این سوی رود، به آن سوی راه می‌برد.
پرچمش را بر دوش کشیده، با آن چون شمشیری برّان، آسمان را می‌شکافد و به پیش گام می‌نهد.

گویی همه چیز را حس می‌کند؛ هنگام عملیات، با چهره‌ای خشن و چشمانی خون گرفته، تدارکات جبهه را تأمین می‌کند و در هنگام پس آوردن لاله‌های گلگون، سرافکنده و دلگیر، آهسته می‌آید تا گل پرپرش را اذیتی و آسیبی نرسد. پیش از شکسته شدن خط، آنچنان بی‌تاب پشت خط ایستاده که گویی مرغی در قفس به انتظار گشایش درب قفس است!
شب عملیات، یال و کوپال سفیدش با آن پرچم خون‌رنگش، در کنار دلاورانی که پیشانی چهره نورانی‌شان را با نوار پارچه‌ای «یا مهدی ادرکنی» بسته‌اند، شبیه‌ترین منظره را به منظره‌ شب عاشورا تجدید خاطره می‌کند؛ یاران، حسینند و تویوتای پرچم به دوش، ذوالجناح.

این تشبیه را مادری پیر یادم داد:
بر مزار شهدا، در کناری ایستاده بودم و محو دیدن سیل اشک و خون، که توسن جبهه‌ها، پرچمی بر دوش آمد و معصومانه در گوشه‌ای ایستاد. از گُرده‌اش، زرمندگان عاشق، با چهره‌ای غبار گرفته و مصمم، پایین پریدند تا به دیدار یاران شهیدشان بشتابند و بر مزار یاران بنشینند تا آیه «فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر» را مصداق باشند.

مادری پیر با حجابی کامل که لباس رزم اوست، آرام و باوقار به کنار ماشینشان آمد؛ دست بر خاک‌های روی آن می‌کشید و آن خاک را به عنوان تیمّن و تبرّک به صورت می‌مالید و آهسته آهسته سخن می‌گفت: «ذوالجناج، ذوالجناح، مواظب حسین باش! چشم فاطمه رو گریون نکنی! مواظب حسینش باش! نکنه زینب تنها بمونه و حسینش نباشه! ذوالجناح، هیچ‌وقت بی حسین نیایی!...»

دستش را بر یال ذوالجناح حسینیان زمان می‌کشید و می‌گفت: «... ذوالجناح، وفای تو خیلیه! حسین رو بی‌وفایی نکنی! سکینه رو گریان نکنی! نمی‌خوام بی‌حسین ببینمت! خدا عنایتی کن، ذوالجناح ما بی حسین بر نگرده».    

+ نوشته شـــده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعــت18:23 تــوسط چشم انتظار لطف شهیدان |
شادی روح شهدای جاوید الاثر صلوات - ف 17

راز انگشت و انگشتری که سالم مانده بود

 

به گزارش فارس، یکی از اعضای گروه تفحص شهدا روایت کرده است: چند روزى مى‌شد اطراف منطقه کانى‌مانگا در غرب کشور کار مى‌کردیم و مشغول تفحص پیکر شهداى عملیات «والفجر 4» بودیم.
 
اواسط سال 71 بود. از دور متوجه پیکر شهیدى داخل یکى از سنگرها شدیم، سریع رفتیم جلو، همان طور که داخل سنگر نشسته بود، ظاهراً تیر یا ترکش به او اصابت کرده و شهید شده بود.

خواستیم بدنش را جمع کنیم و داخل کیسه بگذاریم، بعد از لحظاتی در کمال حیرت دیدیم انگشت وسط دست راست این شهید کاملا سالم مانده است؛ یعنی در حالی که همه بدن او اسکلت شده بود این انگشت سالم و گوشتی مانده بود.
 
کمی که دقت کردیم دیدیم داخل این انگشت شهید انگشتری است؛ همه بچه‌ها دور پیکر شهید جمع شدند. خاک‌هاى روى عقیق انگشتر را که پاک کردیم، صدای ناله و فغان بچه‌ها بلند شد؛ روى عقیق آن انگشتر حک شده بود «حسین جانم».

+ نوشته شـــده در شنبه پنجم آذر 1390ساعــت13:29 تــوسط چشم انتظار لطف شهیدان |
شادی روح شهدای حملات موشکی صلوات - ف 17

همسرم عاشق شهادت بود

«محمد عيدي مراد» از فرماندهان لشكر 7 وليعصر (عج) است كه پس از سالها دوري از جنگ، در وبلاگ شخصي اش به نام «ياد همرهان»،‌ شروع به نوشتن خاطرات روزهاي تلخ و شيرين دفاع مقدس كرده است و چه سخت است وقتي رزمنده اي در جبهه رو در روي دشمن بجنگد و خانواده اش در اثر بمباران به شهادت برسند.

وی در وبلاگ خود اینگونه می نویسد:

مادرم (فاطمه صدف ساز) در تاریخ 19 /9/ 60 در دزفول در روي  پل قدیم شهر، موقعي كه در يك راهپيمايي به طرف «بهشت علي» شركت كرده بود به همراه همسرم (عصمت پور انوري) و  زن برادرم (مرضيه بلوايه) از موشكي كه به زير پل اصابت كرده بود،‌ به جاهاي مختلفي از بدنش تركش اصابت كرده بود.

همسرم عصمت و همسر برادرم در جا شهيد شده بودند. من و برادرم به فاصله يك روز ازدواج كرده بوديم و موقعي كه همسرانمان شهيد شدند، از زمان ازدواج برادرم 67 و از زمان ازدواج من 66 روز گذشته بود.

وقتي اين حادثه رخ داد، من در جبهه بودم. چند روز بعد مادرم پيغام داده بود كه مي خواهد مرا ببيند. پيغام مادرم كه به دستم رسيد، فوري به شهر آمدم و  به همراه برادر كوچكم مهدي، به ديدن او رفتم. پايم را كه داخل اطاق بيمارستان گذاشتم، مادرم زد زير گريه و گفت: محمد بيا، بيا تا صورتت رو ببوسم.

بغض گلويم را مي فشرد، صورتم را عقب كشيدم، ولي ديدم حريف مادر نمي شوم، صورتم را جلو بردم و او صورتم را بوسيد و من دستش را.

مادرم با گريه گفت: چقدر دوست داشتي يكي از ما شهيد شود ...

(ياد روزي افتادم كه از يك طرف عراق به دزفول موشك مي‌زد و از طرف ديگر من و دو برادرم غلامرضا و مهدي در جبهه بوديم، احتمال شهادت در بين خانواده را مي دادم و لذا براي اينكه مادرم را براي پذيرش شهادت در خانواده آماده كنم، قدري با او صحبت كرده بودم.)

مادرم ادامه داد: كاش من هم شهيد شده بودم. چقدر ناراحتم از اينكه قبل از عروسي با انتخاب همسرت مخالفت مي كردم، عصمت (همسرم) دوست داشت شهيد شود، چقدر بعد از عروسي تان، به ما احترام مي گذاشت و ما هم به او احترام مي گذاشتم و دوستش داشتم، نمي دانم چرا آنها رفتند و مرا تنها گذاشتند.

((زماني كه براي خواستگاري رفته بودم، بعد از اينكه همسرم را ديدم و اعلام آمادگي براي ازدواج با او گرفتم، خانواده ام مخالفت كردند و منهم به جبهه رفتم و آنقدر به مرخصي نيامدم تا به ازدواجمان راضي شدند. بعد از ازدواج اخلاق همسرم چنان بود كه نظرهمه خانواده را به خود جلب كرده بود. ))

در همان لحظه پرستاري وارد شد و گفت: مادر گريه نكن!

مادرم گفت: اين پسر من است و همسرش شهيد شده...، اين را كه گفت بغضي به گلويم چنگ انداخت، دلم مي خواست از اتاق بيرون بروم و گريه كنم، اما نمي شد. اشك دور چشمانم حلقه زده بود و يك قطره از چشم چپم سرازير شد، در همان حال مادرم مي خواست اشكش را پاك كند، منهم از فرصت استفاده كرده و با دستم آن يك قطره اشكم را پاك كردم، ولي آنقدر بغض گلويم را مي فشرد كه  قادر به گفتن كوچكترين سخني نبودم، حتي در اين حد كه به مادر بگويم: گريه نكن.

بعد از شهادت برادرم مهدي كه آنموقع در اتاق بيمارستان در كنارم بود، دفاتر خاطراتش را مي خواندم، اين ديدار را نيز در دفترش نوشته بود و گفته بود محمد در جلو مادر گريه كرد.

مادرم بعد از پاك كردن اشكش ادامه داد:

از خانه كه خارج شديم چند دسته از مردم بودند كه پرچم به دست داشتند. من به دو عروسم گفتم: صبركنيد با اينها برويم!

عصمت گفت: نه دير مي شود.

ما هم براي گرفتن تاكسي و رفتن به «شهيد آباد» آهسته از كنار خيابان راه افتاديم ولي هيچ تاكسي ما را سوار نكرد، تا اينكه مجبور شديم به طرف قبرستان «بهشت علي» حركت كنيم، اول پل قديم كه رسيديم من ايستادم، عصمت گفت: چرا نمي آيي؟

گفتم: صبر كن اين پرچم راهپيمايي جلو برود و ما بعد از آقايان حركت كنيم.

عصمت باز هم گفت: نه! دير مي شود، بيا برويم.

با هم به راه افتاديم. وسط هاي پل كه رسيديم يكباره به پشت به زمين خوردم، چشم هايم را باز كردم ديدم غرق خون هستم و عصمت پيچيده در خودش و مرضيه (همسر برادرم) هم نصف سرش رفته. گفتم: خدايا چرا آنها را بردي و مرا گذاشتي...، حرف مادر به اينجا كه رسيد سيل اشك از چشمانش جاري شد.

بعد از مدتي كه پيش مادر ماندم با بغضي كه گلويم را مي فشرد، آهسته از او خداحافظي كردم و بيرون آمدم.

مادرم بعد از حدود 40 روز بستري شدن در بيمارستان، به شهادت رسيد و در كنار مزار همسر شهيدم و همسر شهيد برادرم به خاك سپرده شد.

چند سال پیش در سفري به مشهد به منزل حجت الاسلام علی راجی رفتم. همسرم قبل از شهادت شاگرد کلاس قرآن حاج آقا راجی بود.

آن روز ايشان مي گفت: همسرتان مي دانست كه شهيد مي شود، چون به همكلاسيهايش سپرده بود كه اگر شهيد شدم، علي راجي نماز ميتم را بخواند. در حالي كه هيچ كدام از همكلاسي ها اميد به شهادت نداشتند.

منبع: تابناک

+ نوشته شـــده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعــت15:6 تــوسط چشم انتظار لطف شهیدان |